تبليغاتX
زبان انگلیسی

زبان انگلیسی

سلام به وبلاگ آموزش زبان من خوش آمدید امیدوارم اوقات خوش وآموزنده ای را بگذرانید

Hi Welcome to my blog language Vamvzndh hopefully a good hour pass

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:28  توسط مینو  | 

دعای فرج

 

Lord, but thy Holy Al-Hassan bin Hjh my greetings to him that their fathers and Baddr this moment and head all the time and holding and guide and help and guide and watch Gr be, to welcome him to the ground made his living, and the long time benefit tive immediate

خدایا، ولىّ‏ ات حضرت حجّه بن الحسن که درودهاى تو بر او و بر پدرانش با در این لحظه و در تمام لحظات سرپرست و نگاهدار و راهبر و یارى گر و راهنما و دیدبان باش، تا او را به صورتى که خوشایند اوست ساکن زمین گردانیده،و مدّت زمان طولانى در آن بهره‏مند سازى

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:25  توسط مینو  | 

خدا را شکر

 

خدا را شكر

Thanks God

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street

___________

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.

____________

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat

____________

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard

___________

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home

____________

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation

___________

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear

___________

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

____________

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive

____________

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time

____________

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them

____________

خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:24  توسط مینو  | 

داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی

 

Whitebridge was a small village, and old people often came and lived there. Some of them had a lot of old furniture, and they often did not want some of it, because they were in a smaller house now, so every Saturday morning they put it out, and other people came and looked at it, and sometimes they took it away because they wanted it

Every Saturday, Mr and Mrs Morton put a very ugly old bear's head out at the side of their gate, but nobody wanted it. Then last Saturday, they wrote, 'I'm very lonely here. Please take me,' on a piece of paper and put it near the bear's head

They went to the town, and came home in the evening

There were now two bears' heads in front of their house, and there was another piece of paper. It said, 'I was lonely too

 

 وايت بريج يك روستاي كوچك بود، و سالمندان اكثرا مي‌آمدند و در آنجا زندگي مي‌كردند. بعضي از آن‌ها مقدار زيادي وسايل قديمي داشتند، و بعضي از آن‌ها را نمي‌خواستند، براي اينكه حالا در خانه‌ي كوچكتري بودند، بنابراين هر شنبه صبح آن وسايل را بيرون مي‌گذاشتند، و ديگران مي‌آمدند و آن ها را نگاه مي‌كردند و بعضي از وقت‌ها اون چيزي را كه مي‌خواستند برمي‌داشتند.

 هر شنبه، آقا و خانم مورتون يك سر خرس (عروسكي) كه خيلي زشت بود را در يك طرف دروازه مي‌گذاشتند، اما كسي اونو نمي‌خواست. بنابراين شنبه‌ي گذشته، روي يك تكه كاغذ نوشتند «من اينجا خيلي تنها هستم. لطفاً مرا برگيريد» و آن نزديك سر خرس گذاشتند.

آن ‌ها به شهر رفتند، و عصر به خانه برگشتند.

حالا دو تا سر خرس (عروسكي) در جلو خانه وجود داشت، و همچنين يك تكه كاغذ ديگه كه بر روي نوشته بود، «من هم تنها‌ بودم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:23  توسط مینو  | 

استرس در زبان انگلیسی

 

سلام دوستان عزیز

با گشت و گذاری در اینترنت و دوستان به مطلب زیبایی برخوردم که به نظرم خیلی مفید آمد. استرس در زبان انگلیسی اصل بسیار مهمی در زیبا صحبت کردن هست که در این مطلب به طرز زیبایی توضیح داده شده است.

 

. معمولاً تکیه هر کلمه روی ریشه کلمه است. غالباً در اسمها چون ریشه کلمه در بخش اول می باشد تکیه روی بخش اول است.

 

 "doctor                 "paper

. معمولاً در فعل ها چون ریشه کلمه در بخش دوم است تکیه روی بخش دوم است.

be"gin                en"joy

    تکیه ندارند (ful – ness- est- er- or- ing- en- ed- es  ) اکثر پسوندها مانند      

تکیه ندارند. (be – re – pre – mis – in – un – im)  مانند اکثر پیشوندها

Im"possible – un"happy – in"fact – mis"take – re"port – pre"tend – be"fore

 

در اسامی روزهای هفته، اسامی فصل ها تکیه روی بخش اول است

"Sunday                    "summer                       "holiday

می باشد. teen ختم می شوند تکیه روی teen در کلماتی که به

fif "teen                       six"teen

  ختم می شوند تکیه روی قسمت اول است ty. در اعدادی که به

"forty                           "fifty

. در اسمهای مربوط به روابط خویشاوندی تکیه روی بخش اول است.

"mother                     "brother               "sister              "brother – in – law

. (noun + noun) تکیه روی بخش اول است. در اسامی مرکب

 "classroom                "football

استرس روی اسم قرار دارد (noun + adjective  ) . در ترکیب

green "house              cheap "skates

 

. هرگاه بخشی از کلمه صدای اِ کوتاه بدهد آن بخش از کلمه دارای تکیه نیست و تکیه روی بخش دیگر است.

a"gain                          a"bout

. ضمائر، حروف تعریف، حروف اضافه و افعال Modal  و کلمات مخفف دارای تکیه ضعیف هستند.

It"s "good

قرار دارد self  در ضمایر انعکاسی استرس روی کلمه   .

my"self                              your"self

در بعضی از کلمات با تغییر استرس اسم به فعل تبدیل می شود.

import-noun                   im"port-verb

present-noun                  pre"sent-verb

منبع: باشگاه زبان آموزان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:22  توسط مینو  | 

چند اصطلاح روزمره(البته با ترجمه)

 

he heart of the matter 

جان کلام

Heaven forbid

خدا نکند

It is heaven"s will

خواست خداست

Heart and soul

 با دل و جان- با تمام قوا

Don"t put the blame on me

کاسه کوزه رو سر من نشکن

to leave someone in the lurch

کاشتن کسی

To give it an appearance

کلاه شرعی گذاشتن

He didn"t turn a hair

ککش هم نگزید

We shall fall out

کلاهمون تو هم میره

Black head

کله پوک

I am your humble

کوچیک شما هستم

All joking apart

از شوخی گذشته

I paid dear for it

برام گرون تموم شد

I could kick myself for doing it

گردنم بشکنه که این کار رو کردم

To act as a bully

گردن کلفتی کردن

A wolf in sheep"s clothing

گرگ در لباس میش

He wouldn"t hear it

گوشش به این حرفا بدهکار نیست

Appearances are deceptive

گول ظاهر رو نباید خورد

Keep the wolf from the door

گلیم خود رو از آب کشیدن

To set the fox to watch geese

گوشت رو به دست گربه سپردن

Not to overtake someone

بگرد کسی نرسیدن

My blood will be on your head

خون من به گردن شما

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:20  توسط مینو  | 

یک مطلب جالب

طولانی ترین جمله انگلیسی که تنها با یک لغت ساخته شده !

بزرگترین جمله انگلیسی که تنها با استفاده از یک کلمه Buffalo ایجاد شده جمله زیر است :

(لطفاً بوفالو نخوانید، تلفظ صحیح بافلو است)

Buffalo buffalo, Buffalo bufallo buffalo, buffalo Buffalo buffalo

این جمله از نظر گرامری صحیح است و در سال 1972 توسط William J. Rapaport مورد استفاده قرار گرفت.

کلمه buffalo دارای سه معنی متفاوت است:

1.    شهر بوفالو (کلمات آبی رنگ)

2.    حیوان بوفالو (جمع این کلمه نیز همان buffalo است و es جمع نمی گیرد(کلمات قرمز رنگ)

3.    فعل buffalo به معنای حمله کردن و هجوم بردن (که بی قاعده بوده و شکل pp آن نیز به همین صورت است) کلمات سبز رنگ)

(در جمله فوق Buffalo buffalo (جاهایی که بوفالو باB بزرگ نوشته شده و کلمه بوفالوی بعدی به معنای "بوفالوهای شهر بوفالو" است. حالا اگر عبارت بین کاماها را درنظر نگیریم معنی جمله این خواهد بود:

Buffalo buffalo , ............ , buffalo Buffalo buffalo

"{برخی از}بوفالوهای شهر بوفالو به {برخی دیگر از} بوفالوهای شهر بوفالو حمله کردند."

اون عبارت داخل کاماها (نقطه چین شده در بالا) هم میگه که دسته اول بوفالوهای جمله فوق ، قبلاً مورد هجوم بوفالوهای دیگری از شهر بوفالو قرار گرفته اند.

به این ترتیب معنی جمله فوق این است که:

برخی از} بوفالوهای شهر بوفالو ، {که قبلاً} بوفالوهای شهر بوفالو به آنها حمله کرده بودند، به {برخی} بوفالوهای شهر بوفالو حمله کرده اند.}

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:19  توسط مینو  | 

سرنوشت

Destiny

During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt.

On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the general took out a coin and said, "I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is tails we shall lose."

"Destiny will now reveal itself."

He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious.

After the battle. a lieutenant remarked to the general, "No one can change destiny."

"Quite right," the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides

 

.

در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند.

در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".

"سرنوشت خود مشخص خواهد کرد".

 سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)"

ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:" کاملا حق با شماست".

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:16  توسط مینو  | 

پسر بازیگوش

Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, "Why are you late today, Peter

 "My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons," Peter answered

?""To the headmaster?" his mother said. "Why did she send you to him   

"Because she asked a question in the class; Peter said, "and none of the children gave her the answer except me."

His mother was angry. "But why did the teacher send you to the headmaster then? Why didn"t she send all the other stupid children?" she asked Peter  

."Because her question was, "Who put glue on my chair?" Peter said

 پسر بازیگوش:

پیتر هشت سال و نیمش بود و به یک مدرسه در نزدیکی خونشون می‌رفت. او همیشه پیاده به آن جا می‌رفت و بر می‌گشت، و همیشه به موقع برمی‌گشت، اما جمعه‌ی قبل از مدرسه دیر به خانه آمد. مادرش در آشپزخانه بود،‌ و وقتی او (پیتر) را دید ازش پرسید «پیتر، چرا امروز دیر آمدی»؟

پیتر گفت: معلم عصبانی بود و بعد از درس مرا به پیش مدیر فرستاد.

مادرش گفت: پیش مدیر؟ چرا تو را پیش او فرستاد؟

پیتر گفت: برای اینکه او در کلاس یک سوال پرسید و هیچکس به غیر از من به سوال او جواب نداد.

مادرش عصبانی بود و از پیتر پرسید: در آن صورت چرا تو را پیش مدیر فرستاد؟ چرا بقیه‌ی بچه‌های احمق رو نفرستاد؟

پیتر گفت: برای اینکه سوالش این بود «چه کسی روی صندلی من چسب گذاشته؟»

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:16  توسط مینو  | 

1. كلاس درس(داستان کوتاه انگلیسی به همراه ترجمه)

1.    Classroom

All of our pitchers were also Chpandh. Pilgrims in the truck's gone every time the bump was rejected and went Chharstvn Andamsh hours after the board forced bands are shifted two Ylh us and each other that we were throwing Chsbydym the break. As if we were inside the animal mouth that his jaw opened and closed constantly chewing and swallowing was bored Shdvly. All the sky was the sun. Rotate around. Drew breath, and breathe fire Dadv So did you poured the Vmdam our heads. Walked all the mashed squash. Bodo mouth half open, we look at each other. Someone who knows who. Were the same age. Opposite me sat a boy fourteen years old. Hand side of my old man loaned his teeth fatigue severity was brought into the basis of Gr floor and his hand and a forty year old man had put his head on Zanvansh and had tied his own account. All were tied. All wounds and were Zyly. We were more than sixty. All tattered and dusty, and only a few subjects in each of us had shoes to feet. All were silent. We were thirsty and hungry. Screws every road truck that was denied to the frequency of dust and threw it the way everyone would have a cough, a piece he was thrown out Cloddish

. A few hours after the truck stopped so we went. We were walking. In the shadow of a ruined wall Lmydym starlings. Corner of latency were found some old man who had achieved each bucket. To each of us had a bowl of water and then they brought us food. Bitter porridge with a piece of bread with all Blydm cravings. Again brought water. Water latter seized the arms so. We were leaning against the wall. Pnjvl sleep and yawning as we took was the emergence moderator. Was a tall man .. Tkydh and bone. Payynsh jaw too much coarse lips Bodo Payynsh Balaysh lips were covered. Went up and down several times. Not that her eyelid was hanging was not clear who has noticed. After loudly ordered that all wash up and we all lined up and we promises. Set off from the port into a fragmented ruins of a we. Area was great. Were dug everywhere. Cavity side holes. Pit pit side. Sat on the sidelines of the pit is. Our front wall, a straw and clay mixed blackboard on the wall were slam.
Blackboard foot long table was far from black stone and black stone was laid in several buckets of water. And several sacks filled with calico and cotton rope impregnated with soil. Ylh sun was warming and other pyramid Mlaj you we did not. Be able to breathe easier. Sat down to wait half an hour the teacher arrived. Was obese and short stature. Heavy walked. Wrists narrow and broad hands and fingers were long. His face was wide and her eyes constantly rotate houses in sight. As if everyone and wanted everything to be under permanent. Smiled and teeth are teeth Sayyd. Came forward with palms and a stone table, a clean piece of chalk cheating picked Thth foot and went black and said: "Our course is very easy. Make sure you learn very quickly. Our work means that you can see the same host.
Hands filled with buckets of water and sacks, said after the show Dadv:; we work very easy. Bring you and we Drazsh.;
On the blackboard and drew a human figure lying Bodo continued:; first is that we work Bshvrymsh. One or two buckets of water Pashym growth. Put on a few pieces of cotton and then her eyes tightly shut down and can no longer see that.;
A line of men with eyes closed and then to us and said:; bones in his jaw must close;. Cloth from under the jaw, we reject his head above the heading node. Eyes that were closed mouth must be closed, which edged the other characters.;
Mandible to the sewing head and said:; thumb shut down both legs to walk out.;
And he alone, he smiled and said:; Edit beside the body smooth and we are deploying, and did not say why and to plug the end. And then said:; We must cloth and other finished work is complex.;
And then pointed out the ruins. Two old young man on the coffin they brought you. Had not died. He was moaning. Godard never shake hands and had to be monitored. He laid on the table. Old Men and the teacher went out the front Mdv a ragged shirt that the young man was wearing tore and threw away.
Teacher of its claws around the neck and pushed the man was humiliating to her neck and hands and Pahatkany Pychydv ate and relaxed voice and the body was cut.
Then grabbed buckets of water. Pashydv funeral later on cotton and put on the eye piece of cloth with closed eyes. Lower jaw which was dead, two jaw with a fist to the other fabric and then sewing the sack and took out his mouth shut and another piece of rejected under the chin and tied on Mlaj. After the hands beside the body was smooth. Cotton bag and draw out some of the left leg and thumb and Lai legs together with rope and then closed without being assisted in the funeral to be complex, and upper and lower fabric cloth tied with a smile and said:; work done; .
Pointed out the ruins of two old men entered and took Shdndv body is thrown into one pit and the pit went out of the soil and Anbashtnd.
Yawn a cheating teacher asked:; who was or D?;
We have some long lost. Other afraid Bvdndv teacher said: and they that have learned to come forward;.
And we went up front. The teacher wanted to point out that the ruins of his arms and legs and took on the rock Khvabandym. Wanted to shout to the throat and took Pychandym. Sat on his chest with a solid punch to the upper jaw Payynsh Dvkhtym. Explorers on the eyes and promises cotton. The mouth and Lkhtsh Mlajsh Dvkhtym we Lai legs and cotton Explorers. Wash his feet with a rope to tie together we walked, and then twist the shroud Her long and we've Prtsh soil and growing a big pit in my Rykhtym and all walked out. Operator and take us forward Pyrmrdhantvanstnd.
Truck driver sat at the wheel and we all ride. Heh Byra when the right path or the other was off Pychydym sun. Stud few stars above our heads and the moon was visible from the corner showed an eyebrow

Gholam Hossein Saedi - Summer 62

1. كلاس درس
همه ما را تنگ هم چپانده بودند. داخل كاميون زوار در رفته اي كه هر وقت از دست اندازي رد ميشد چهارستون اندامش وا ميرفت و ساعتي بعد تخته بندها جمع و جور مي شدن دو ما يله مي شديم و همديگر را مي چسبيديم كه پرت نشويم.انگار داخل دهان جانوري بوديم كه فك هايش مدام باز و بسته مي شدولي حوصله جويدن و بلعيدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود مي چرخيد. نفس مي كشيد و نفس پس مي دادو آتش مي ريخت ومدام مي زد تو سر ما. همه له له مي زديم. دهان ها نيمه باز بودو همديگر را نگاه مي كرديم. كسي كسي را نمي شناخت. هم سن و سال هم نبوديم. روبروي من پسر چهارده ساله اي نشسته بود. بغل دست من پيرمردي كه از شدت خستگي دندان هاي عاريه اش را در آورده بود و گر فته بود كف دستش و مرد چهل ساله اي سرش را گذاشته بود روي زانوانش و حسابي خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زيلي بودند. بيشتر از شصت نفر بوديم. همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفري از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بوديم. تشنه بوديم و گرسنه بوديم. كاميون از پيچ هر جاده اي كه رد ميشد گرد و خاك فراواني به راه مي انداخت و هر كس سرفه اي مي كرد تكه كلوخي به بيرون پرتاب ميكرد
.چند ساعتي اين چنين رفتيم و بعد كاميون ايستاد. ما را پياده كردند. در سايه سار ديوار خرابه اي لميديم. از گوشه ناپيدايي چند پيرمرد پيدا شدند كه هر كدام سطلي به دست داشتند. به تك تك ما كاسه آبي دادند و بعد براي ما غذا آوردند. شورباي تلخي با يك تكه نان كه همه را با ولع بلعيدم.دوباره آب آوردند. آب دومي بسيار چسبيد. تكيه داده بوديم به ديوار. خواب و خميازه پنجول به صورت ما مي كشيد كه ناظم پيدايش شد. مردي بود قد بلند.. تكيده و استخواني . فك پايينش زياده از حد درشت بودو لب پايينش لب بالايش را پوشانده بود. چند بار بالا و پايين رفت. نه كه پلك هايش آويزان بود معلوم نبود كه متوجه چه كسي است. بعد با صداي بلند دستور داد كه همه بلند بشويم و ما همه بلند شديم و صف بستيم. راه افتاديم و از درگاه درهم ريخته اي وارد خرابه اي شديم. محوطه بزرگي بود. همه جا را كنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشيه گودال ها نشستيم. روبروي ما ديوار كاه گلي درهم ريخته اي بود و روي ديوار تخته سياهي كوبيده بودند.پاي تخته سياه ميز درازي بود از سنگ سياه و دور سنگ سياه چندين سطل آب گذاشته بودند. چند گوني انباشته از چلوار و طناب و پنبه هاي آغشته به خاك. آفتاب يله شده بود و ديگر هرم گرمايش نمي زد تو ملاج ما. مي توانستيم راحت تر نفس بكشيم.نيم ساعتي منتظر نشستيم تا معلم وارد شد. چاق و قد كوتاه بود. سنگين راه مي رفت.مچ هاي باريك و دست هاي پهن و انگشتان درازي داشت. صورتش پهن بود و چشم هايش مدام در چشم خانه ها مي چرخيد. انگار مي خواست همه كس و همه چيز را دائم زير نظر داشته باشد. لبخند مي زد و دندان روي دندان مي ساييد. جلو آمد و با كف دست ميز سنگي را پاك كردو تكه اي گچ برداشت و رفت پاي تحته سياه و گفت: درس ما خيلي آسان است. اگر دقت كنيد خيلي زود ياد ميگيريد.وسايل كار ما همين هاست كه مي بينيد.
با دست سطل هاي پر آب و گوني ها را نشان دادو بعد گفت: ؛ كار ما خيلي آسان است. مي آوريم تو و درازش مي كنيم.؛
و روي تخته سياه شكل آدمي را كشيد كه خوابيده بودو ادامه داد: ؛اولين كار ما اين است كه بشوريمش. يك يا دو سطل آب مي پاشيم رويش. وبعد چند تكه پنبه ميگذاريم روي چشم هايش و محكم مي بنديم كه ديگر نتواند ببيند.؛
با يك خط چشم هاي مرد را بست و بعد رو به ما كرد و گفت:؛ فكش را هم بايد ببنديم؛. پارچه اي را از زير فك رد مي كنيم و بالاي كله اش گره مي زنيم. چشم ها كه بسته شد دهان هم بايد بسته شود كه ديگر حرف نزند.؛
فك پايين را به كله دوخت و گفت:؛ شست پاها را به هم مي بنديم كه راه رفتن تمام شد.؛
و خودش به تنهايي خنديد و گفت:؛ دست هارا كنار بدن صاف مي كنيم و مي بنديم؛ و نگفت چرا و دست هارا بست. و بعد گفت:؛ حال بايد در پارچه اي پيچيد و ديگر كارش تمام است.؛
و بعد به بيرون خرابه اشاره كرد. دو پيرمرد مرد جواني را روي تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله ميكرد. گاه گداري دست و پايش را تكان مي داد. او را روي ميز خواباندند. پيرمردها بيرون رفتند و معلم جلو آمدو پيرهن ژنده اي را كه بر تن مرد جوان بود پاره كرد و دور انداخت.
معلم پنجه هايش را دور گردن مرد خفت كرد و فشار داد و گردنش را پيچيدو دست ها و پاهاتكاني خوردند و صدايش بريد و بدن آرام شد.
آنگاه سطل آبي را برداشت. روي جنازه پاشيدو بعد پنبه روي چشم ها گذاشت و با تكه پارچه اي چشم را بست. فك مرده پايين بود كه با يك مشت دو فك را به هم دوخت و بعد پارچه ديگري را از گوني بيرون كشيد و دهانش را بست و تكه ديگري را از زير چانه رد كرد و روي ملاج گره زد. بعد دست ها را كنار بدن صاف كرد. تعدادي پنبه از كيسه بيرون كشيد و لاي پاها گذاشت و شست پاها را با طنابي به هم بست و و بعد بي آنكه كمكي داشته باشد جنازه را در پارچه پيچيد و بالا و پايين پارچه را گره زد و با لبخند گفت :؛كارش تمام شد؛.
اشاره كرد و دو پير مرد وارد خرابه شدندو جسد را برداشتند و داخل يكي از گودال ها انداختند و گودال را از خاك انباشتند و بيرون رفتند.معلم دهن دره اي كردو پرسيد : ؛ كسي يا د گرفت؟؛
عده اي دست بلند كرديم. بقيه ترسيده بودندو معلم گفت :؛آنها كه ياد گرفته اند بيايند جلو؛
بلند شديم و رفتيم جلو. معلم مي خواست به بيرون خرابه اشاره كند كه دست و پايش را گرفتيم و روي تخته سنگ خوابانديم. تا خواست فرياد بزند گلويش را گرفتيم و پيچانديم. روي سينه اش نشستيم و با مشت محكمي فك پايينش را به فك بالا دوختيم. روي چشم هايش پنبه گذاشتيم و بستيم. دهانش را به ملاجش دوختيم و لختش كرديم و پنبه لاي پاهايش گذاشتيم. شست پاهايش را با طناب به هم گره زديم و كفن پيچش كرديم و بعد بلندش كرديم و پرتش كرديم توي گودال بزرگي و خاك رويش ريختيم و همه زديم بيرون. ناظم و پيرمردهانتوانستند جلو ما را بگيرند.
راننده كاميون پشت فرمان نشست و همه سوار شديم. وقتي از بيرا هه ا ي به بيراهه ديگر مي پيچيديم آفتاب خاموش شده بود . گل ميخ چند ستاره بالا سر ما پيدا بود و ماه از گوشه اي ابرو نشان ميداد.

غلامحسين ساعدي-تابستان 62

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 10:16  توسط مینو  |